|
می خواهم یخ بزنم.نفسم یخ بزند.روحم،جسمم یخ بزند از سرما. می خواهم باد سرد را مزه مزه کنم زیر پوستم.پوستم خشک شود منجمد شود از سرما. می خواهم ریز ریز ببارم داغ شوم در سرما. گونه هایم گلگون شوند بشوم عروس یخ زده ی شهر که مجسمه شده و بی حرکت ایستاده در سرما. .. ببین.. عروس یخ زده ای را که زلف پریشش را به دست باد داده چشمش را به ته راه. ببین چطور بی رمق و خسته زیر درخت توت ایستاده و روحش ذره ذره از بدنش کشیده می شود بیرون. دست راستش روی قلبش.دست چپش توی جیب چپش که به خیالش فرشته دارد و هاااه می کشد و نمی کشد. لبانش نیمه باز ملول از تکرار "کو به غیر از آغوشت پناهی.." توی تنهاییش غصه می خورد یخ می زند یخ می زند یخ می زند. .. چه گفتم من؟که لابد سرما را خیالی نیست وقتی دو مشت و دو جیب پر اشک دارم،گرم می شوم. خودم را به دست باد سپردم.باد مرا با خود برد.باد مرا با خود کجا برد؟ زیر درخت توت؟نشاندم برایم هووووو کشید.. گفتمش نکش شگون ندارد با رخت سپید بترسم.نگفتم می ترسم،گزگز کرد تنم،چشم هام قرمز شد.ترسیدم بگویم.. .. ببین.. ببین چطور از دست رفت.از دست خودش رفت. رها شد از همه چیز و همه کس. شد عروس یخ زده ی شهر با رخت سپید و بی هیچ بویی که باد بیاورد.بی هیچ بویی...که یار بیاورد.که باد بیاورد. پ.ن:دوست گفت:"تو مث پرنده ای.پرنده باید آزاد باشه باید پرواز کنه هرجا که باید بره بره.اگه تو قفس زندونیش کنیم می میره.دق می کنه.. وقتی رو پام خوابیده بودی مث یه بچه مث یه کبوتری که می خواد پرواز کنه اما پاشو با طناب بستن.مث همین تصویرت!" + نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 0:53 توسط سمفوني باران |
نه هیچ چیز نمی تواند از یادم ببرد این همه بی قراری و دلتنگی و آشفتگی روحی را.که سرم را تکیه بدهم به شیشه ی اتوبوس و توی گوشم بزند دو تااار و سه تااار و تااار و تاار و تار و پاییز هم باشد و هر دو طرف شیشه بارانی..گونه هام بسوزد و با دست سردم که هااه هیچکس گرمش نمی کند خنک اش کنم. تو که با خودت غم نداری.پس چرا به این فکر می کنم که غم ات را کجای دلم جا دهم؟بعد به فکرم بزند که نکند قاصدک ها وسط راه یخ می زنند می میرند؟چند قاصدک تا به حال توی دست هام گرفتم و با نفسم از نفست گفتم؟نکند فرشته هات توی گوش ات نخواندند؟چند نامه تا بحال برای فرشته هات نوشتم؟بوی باران می دهی که هر وقت می بارد می شود نفس بکشم عمیق.بوی خاک.چند بار زیر باران لکه رفتم و دستی که نداشته امش را فشردم و زیر لب آواز خواندم؟ هزار جور فکر ذهنم را درگیر می کند.هزار جور حرف گیر کرده دارم توی گلوم به زبان نرسیده می شوند بغض و می ترکند.دوباره هجوم نمی دانم ها نمی توانم بدانم ها نمی خواهم بدانم ها.. دلم گرفته.دلم عجیب گرفته..
پ.ن:"خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.." + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 0:57 توسط سمفوني باران |
چرا حالا که هنوز باران نزده و زمستان نشده و برف ریز ریز نمی ریزد شهر را عروس کند این همه سردم است؟چرا با این همه لباسی که پوشیدم و پتویی که پیچیدم دورم،باز هم سردم است؟چرا هر چه دستم را هاااه می کنم گرم نمی شود؟توی دهانم می گذارم انگشت هام را گاز می گیرم از زور دردی که پیچیده است توی نمی دانم کجایم،چشمهام خیس می شوند و از مژه هام نمی چکند... توی همان حیاطی که درخت گلابی دارد و تو می دانی چقدر دویده ام دورش،با یک ملحفه ی قرمز دورم،بایستم پشت به بادی که سوز دارد،صداش هم.سرم گرم باشد به بخاری که از دهانم می دهم بیرون و شکل هایی که توی تاریکی به هم می لولند.تو بیایی با یک لیوان چای تلخ.که خیلی داغ است حتمن.که بخارش از بخار دهان منم بیش تر است.چشمهات را بر نداری از من و لیوان را به لبت نزدیک کنی،لبت را تر کنی تندی سرت را پس بکشی..که حتمن خیلی داغ است.لبت برق بزند از خیسی اش.نگاهم روی دستهات مانده.بالاخره انتظارم سرمی آید.دستت را به طرفم دراز می کنی و من دو دستی می قاپم لیوان را و انگار دنیا را به من داده باشی مثل بچه ای که عروسکی بهش داده باشند ذوق می کنم و تو خنده ات می گیرد.دستهام را حلقه می کنم دور لیوان و صورتم را نزدیک که بخارش بخورد توی صورتم گرم شوم.سر بکشم،زبانم بسوزد نتوانم قورت دهم از بس که داغ است.لب ور بچینم و تو بگویی همیشه عجله داری...پشتم را بکنم به تو،رو به ماه..خجالت بکشم اشک هام را ببینی... بگویم:از اینجا تا ماه خیلی راه هست؟ما به ماه هم رحم نمی کنیم.می خواهیم روش تاب بخوریم..بپری وسط حرفم ذوق زده بگویی تاب؟؟بیا تاب!... من هم می دانم که تو تاب سوار شوی سرت گیج می رود و حالت به هم می ریزد،فقط عشق این را داری من را تاب دهی..من ملحفه ی قرمز را محکم بپیچم،باز باد از لابه لایش بدود بیاید توی تنم،زیر پوستم،توی خونم،خونم یخ بزند،دلم یخ بزند،داد بزنم یواااااااااااش...و تو قهقهه بزنی و بگویی یه کم دیگر مانده،دستت را دراز کن برایم ستاره بچین،یالاااا.. مردد باشم،که اگر دستم را دراز کنم نکند از تاب بیفتم؟نکند ملحفه ی قرمز باز شود مجسمه شوم از سرما؟مردد باشم،که کدام ستاره را بچینم که تو خوشت بیاید؟از آسمان چشمم بیفتد روی کوه که سرش تور سپید کشیده و بلند بگویم کووووووو...نگذاری ه را بگویم بگویی کوه؟ها؟..بیا کوه! من هم می دانم که تو از ارتفاع می ترسی و می دانی که من عاشق ارتفاعم و باک ات نباشد ولی..لبت را غنچه کنی و سوت بزنی love story را..بپیچد توی کوه من کیف کنم.سرت را هی چپ و راست کنی ابرو بالا بیندازی بادابادا مبارک بادا بزنی وسطش خنده ات بگیرد ریسه بروم... ملحفه ی قرمز را سفت تر به خودم بگیرم و باد چتری هام را اینور و آنور ببرد.یک لحظه زل بزنی بگویم:هووووووم؟!.. بگویی :دماغت شده قرمز،موهات شده پریشون،سیاهی دو چشمت،کرده این دلو ویروون،می خوای زل نزنم؟..خجالت بکشم توی دلم قند آب شود.. بگویی:می دانی چند وقت است دستهام توی جیبم مانده؟گذاشتم بماند گرم شود برای تو..قلبم بتپد..دستهایی را که سر شده بگذارم توی دستهات،یخ اش وا برود..یخ دلم هم.. رو به کوه کنیم و بزنیم زیر آواز که:"کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم.."صدایمان بپیچد اول توی گوشمان،بعد توی کوه،به خودمان برگردد.بعدش،صدایمان برسد توی گوش همه ی لیلی ها و همه ی مجنونی ها و از خواب نوشین ناگه بپرند و زمزمه کنند"جانم رسیده،از غصه بر لب،هر روز و هرشب،در انتظارم به خدا..." + نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 21:54 توسط سمفوني باران |
تو بخوان: ای آرزوی من
پ.ن:استاد حقیقت بزرگ!یادم نمی رود وحشی بودم.یادم نمی رود اهلی ام کردید... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 22:50 توسط سمفوني باران |
وقتی که دلم بگیره از اینجا و روحم خسته شه و بخوام یه حالی به دلم و روحم بدم...
دیگه چه اهمیتی داره که م بگه اتاقت مثه مهدکودک شده و ب با نگاهش یه چیزایی بگه که من نفهمم؟ تازه وقتی همراهم داشته باشی کلی خوبه! حتا مهم نیست که نقاشیم خوب نباشه.که با انگشت بکشیم همشو! مهم اینه که حالا بیش تر از هروقتی می تونم اتاقمو دوس داشته باشم :) . . . . . کشیدم. نوشت.(زهرا :) ) کشید! (بشرا :) ) کشیدم... پ.ن:می شه شاد شد.حتا سر کوچیک ترین چیزا... :) + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 16:22 توسط سمفوني باران |
خیس.از.اشک.
بیا دایی با موهای برهم و سفیدت که چقدر پیر شدی حتمن... بیا به من بگو چطور بابایی می کنی؟ کجایی پس چرا نمی روی سراغ یکی از ده تخت توی بخش پیشانی اش را نمی بوسی؟ کجایی که مواظبش نیستی؟کجایی که خدات مواظبش نیست؟کجایی که خودش مواظبش نیست؟ کجایی که دست های کوچک سرد لرزانش را هاااه کنی؟ بیا زیر بازوانش را بگیر بلندش کن گیج است به خدا منگ است خواب است به خدا خواب... بیا پلک هاش را با انگشتت باز نگه دار قدرت ندارد خودش.حتا قدرت اشک/نمی ریزد. بیا بس است دیگر لمس گل ها.گلی که خودت کاشتی حالا دارد پرپر می شود... مگر باباهش نیستی؟ اصلن دایی دست هات کو؟ حالا باید لای موهاش باشد. باید دور بدن ضعیفش باشد.آغوش گرمت را کجا بردی؟ نمی ذارن ما پیشش باشیم اما حریف شما که نمی شوند.از بس که شما بزرگی... شب است.تاریک است.سرد است.برو... برو دایی برو توی گوشش حرف های بابایی ها را بزن... دلم گرفته.انقدر اشک جمع شده است توش که مثل چاه گرفته. حالا من اشک هام را کجا بریزم؟توی کدام جیبش بریزم وقتی که لباس های صورتی آنجا جیب ندارند؟... + نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 22:57 توسط سمفوني باران
... + نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 23:57 توسط سمفوني باران |
چشمانت را ببند
دست هایت را در دست هام بگذار عطر این علف ها را بکش توی ریه هات . . . من با بازدم ِ تو نفس می کشم... حالا هر جای دنیا که می خواهد ببرد ما را این زورق ِ پیر... + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 1:3 توسط سمفوني باران |
نشسته رو به رویم.چشم هاش را ریز می کند و متفکرانه نگاهم می کند انگار که حواسش جای دیگریست ولی.با بی توجهی پکی به سیگار می زنم.پیپ اش را بهم تعارف می کند می گوید: هنوز آدم نشدی تو... . . . لای این شب بو ها...که عطر او را دارند. + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 0:11 توسط سمفوني باران |
با دفترچه ی کوچک بنفشم بیایم کنار پنجره که باز است همیشه و زل بزنم به دورها که خیلی دور است برسم به ته آسمان نفس بکشم زورکی و انگار که دنیا جلوی چشم هام باشد بگویم پس کجای این دنیا هستی تو؟ کاسه ی چشمم داغ شود بخواهم که بترکم حبس کنم نفسم را ل ب خ ن د بزنم به تو به من بنویسمش که بماند که فریاد بکشم اسمت را و نفسم بوی تو را بگیرد بشوم گل یخ که دوست داری می میرم برایش چشم هام بگردد دور خودش نبیند دورها را و تو را ببیند رو به رویش باد بیاید بوزد بکوبد به هم در اتاق را به خودم آیم بدهم دست باد هر چه را که از من برای تو است و دلکم شاد شود که می رسد همه اش بعدش از سر دلتنگی قسم اش دهم به شاخه نبات و قرآن در دلش که تو بخوانی برایم در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع ... بچکد بی اختیار کتاب لکه بردارد از آن لبخندهات بزنی که من را می برد با خودش می کند محو این خلقت شروع کنم به خواندنش همراهی کنی صدای خودم را نشنوم دیگر همه اش صدای تو باشد که: اي خدا اين وصل را هجران مكن + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 21:24 توسط سمفوني باران |
چه می شود مگر؟...
که دلکم بخواهد آنطرف الاکلنگ فقط تو بنشینی... و نگویی که می ترسی که پایم را محکم بکوبم به زمین بروم بالا وسط ابرها خوشم بشود جایم خالی برگردد بخشکی سر جایت فرو بریزی زل به آسمان بزنی که چه شدم کی مرا قاپید؟... و نترس و نگو که پس دست هات را ببندم به دسته اش سفت و دلم قرص که من بگویم نمی خواهد این بار که چشم هام را از سیاهی چشم هات بر نمی دارم گره می زنم محکم محوش می شوم گم هم آنوقت نشسته ام رو به رویت ولی باز هم وسط ابرهام... + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 2:27 توسط سمفوني باران |
تو هم می توانی ببینیش؟خیلی خوشگل است آخر...
بیا...بیا دستت را بده به من با هم برویم بنشینیم گوشه اش مثلن تاب بخوریم.که ابرها رد شوند قلقلکمان دهند بخندیم من سفت بگیرمت نیفتم.نیفتیم. بعد تا دل صبح یک دل سیر(که هیچوقت هم نمی شود) حرف بزنیم حرف بزنیم حرف بزنیم... از وسطش شروع کنیم.بی ربط. از صدای قلب بگم.از گوش بودنت بگی.از امیر حقیقت بگم.از ساز دهنی بگی.از نقاشی ها بگم.از کتاب ها بگی.از فرشته ی کوچکم بگم.از بچه هات بگی.از بابای طاها بگم.از خاله سارا بگی.از سکوتم بگم.از نگفته هات بگی.از پرستو بگم.از فندق کوچولو بگی.از ماهور و بید مجنون بگم.از مطبخ و خاطراتت بگی.از جیب چپش بگم.از شب زنده داری هات بگی.از سیگارهای توی برف بگم.از سفالگریت بگی.از دایانم بگم.از مهران مجسمه ساز بگی.از سپنتا کوچولو بگم.از تنهایی ها بگی.از تنهایی ها بشنوی...از مادر بگی...یکهو بغضت بیاید...من بترکم و بگویم نگو.ریز ریز اشکمان بریزد برود توی دهانمان شور شود تف کنی بگویی اه بزنم زیر خنده بی دلیل و چشم های عسلیت اول بخندد.بعدش دلت.بعدش تازه لبخند تحویلم بدهی... تمام که نمی شود ولی... به قول خودت دلم برات قدّ یه سُکه کبریت شده. غزلک؟ آش نذری هم زدی زیر لب گفتی که بیایم؟ می آیم. پ.ن:از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها کم نیست... + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 2:7 توسط سمفوني باران |
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست... که بنام خدای من... که ذره ذره ی وجودم بچکد روی سفیدی کاغذ؟که حرف های جا مانده در سکوت بپاشد؟...که هرگز نمی پاشد،از بس که مانده اند در راه همه شان.که چمدان حرف هایم سنگین بود.کمک نداشتم.رهاشان کردم در راه.که سخت بود.که پر از سنگ بود.سنگ های زیبا و خوشرنگ که من عاشقشان هستم.سنگ های زمخت و بی عاطفه.که زخم می کنند.که آدم دلش می خواهد شوتش کند از جلوی چشمش...چشم هایش...چشم های پر بغضش...چشم های ترش...چشم های سیاهش...که رنگ شب است و وقتی بغض دارد ماه چشمک می زند.که دلش نگیرد.که یادش برود.که دلتنگ است.که خسته است.که گریان است.که آشفته است.که شکسته است.که دلتنگ است... که یادش بیاید تنها نیست. هیچ وقت هم نبوده. بود که با قطره های باران و دانه های برف بوسه بزند بر سرم،پیشانی ام،چشم های سیاهم،گونه ام،لبم،همه ی وجودم.من که هرگز یادم نمی رود... یادم که نمی رود صدایش را...سنگینی نفس هاش را، یادم نمی رود پلک زدنش را حتا.همین بیخ گوش من با صدای گرفته «الرحمن» زمزمه می کرد.که چی؟!...به خیالش که نمی دانم همه ی این ها را؟...که وقتی یکی بود یکی نبود،او بود که بود؟... . . . . . . . گفتم بوی خاک می دهی.نه...گفتم بوی گردن مادر را می دهی که همیشه ی خدا بوی بچه می دهد.که من عاشقش هستم.که برای یک لحظه می شود بوت کرد و مست شد یک عمر؟ یادم نرفته.که در کنار تو راه می روم،نفس می کشم نمی کشم،می خندم می گریم،شعر می خوانم،شعر می شوم،شعر می شوی... که می دانم.که از همه بلدتری شانه هایت را به من هدیه دهی.که از همه بلدتری برایم بخوانی،که سفت بغلم کنی گم شوم بین بازوهات.به روی اشک هایم اشک بریزی.که دلکم را خوش کنی.که مواظبم باشی.که برایم لالایی بخوانی.گربه ی وحشی نارنجی چشم قرمز خواب هایم را دور کنی.بلدتری خیاط خوبی باشی.که مرا به این زندگی هی کوک بزنی.که خوب باشی.بد نباشی.که دوستم داشته باشی.که حتا...از همه بلدتری ستاره ی دب اکبر نشانم دهی.هم بلدتری که گم شوی... که بلدتری کم شوم.که بله.به من هم یاد دادی بلدتر باشم.که... منم بلدترم.از همه بیش تر.که فکر کنم... اینکه گوشه ی چادرت را سفت بچسبم که گم نشوی. که دستان کوچکم را محکم حلقه کنم دور انگشت اشاره ات...که گم نشوی. نشدم...کم.آخرش هم... بلدترم که فکر کنم نشدم.بعدش هم یک لبخند گنده بزنم.چشمانم را ببندم.به دور از خستگی هام،اشک هام،آشفتگی هام،شکستگی هام.و پهلوی همه ی همه ی دلتنگی هام.بگذارم باد به هر طرف که عاشق است بوزد و موهایم را برقصاند با خودش.بعد... بو بکشم.محکم بو بکشم.که صدای قلبم را بشنفم.بلرزم.و...یک لحظه.هوای.نفس هات را.پر کنم.توی.ریه هام.و بگویم: «د خ ت ر ک؟کجای این دنیا دمبال آرامش می گشتی؟!همین جاست.بیخ گوشت.کافیه گمش نکنی.همین.» + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 21:4 توسط سمفوني باران |
|
| ||||||